السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
584
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
مردى در عبادت تلاش و اجتهاد و خضوع و خشوع دارد ، امّا به حقّ سخن نمىگويد ، اين عبادات او نفعى برايش خواهد داشت ؟ حضرت فرمود : اى محمّد ، مثال اين مرد مانند اهل بيتى است كه در ميان بنى اسرائيل بودند و آنقدر در عبادت مىكوشيدند كه هر يك از آنها اگر چهل شب عبادت مىكرد ، حتما دعايش مستجاب مىشد و روزى يكى از آنها چهل شب عبادت كرد ، امّا دعايش مستجاب نشد ، پس به نزد عيسى بن مريم ( ع ) آمد تا از اين مطلب پرسش كند و از او بخواهد تا برايش دعا كند ، پس عيسى ( ع ) وضو گرفت و دو ركعت نماز بجا آورد و به درگاه الهى دعا كرد ، آنگاه از جانب خداوند عزّ و جلّ وحى رسيد : اى عيسى ، اين بنده من از درى كه بايد وارد نشده ، او در حالى مرا مىخواند كه در قلب خود در بارهء تو مشكوك است ، اگر آنقدر دعا كند كه گردنش قطع شده و انگشتانش پخش شود ، من او را اجابت نخواهم كرد . پس عيسى متوجّه او شد و فرمود : آيا خدايت را در حالت شك نسبت به پيامبر او ، عبادت مىكنى ؟ آن مرد گفت : اى روح خدا و كلمهء او ، به خدا سوگند من چنين چيزى نگفتهام ، امّا اين احساس ناخودآگاه است ، شما دعا كنيد تا اين شك از من بر طرف شود ، عيسى ( ع ) هم براى او دعا كرد و خداوند بسوى او بازگشت و شك او بر طرف شد و دعايش مستجاب گشت و از آن پس مانند ساير اهل بيت خود مستجاب الدعوه گرديد . در كتاب ( بحار الانوار ) نقل شده : عيسى ( ع ) در يكى از سفرها كه همراه حواريين خود بود از شهرى گذشتند ، وقتى به آنجا رسيدند ، در راه خود گنجى يافتند ، پس به همراهان گفتند : اى روح اللَّه ، اجازه بده ، در اينجا اقامت كنيم و از اين گنج مراقبت كنيم تا ضايع نشود ، حضرت عيسى ( ع ) فرمود : شما همين جا بمانيد ، ولى من وارد شهر مىشوم ، چون من در جستجوى گنج ديگرى هستم . وقتى به شهر وارد شد و در آنجا گشت ، خانهاى خرابه يافت و در آنجا وارد شد ، در آن محل پير زنى را ديد ، به او فرمود : من امشب مهمان تو هستم ، آيا در خانه به جز تو كس ديگرى هست ؟ پير زن گفت : آرى من پسر كوچكى دارم كه پدرش از دنيا رفت و پسرم يتيم شد و من عهدهدار حضانت او شدم ، اكنون كه بزرگ شده ، روزها به صحرا مىرود و خار و خاشاك جمع مىكند و آن را مىفروشد و با پول آن زندگى مىكنيم ،